اشک مرگ
به آنان که سائل به بزم آورند****غرور و محبت به نظم آورند
۸۸/۸/۸ " عید ..................................مبارک" توجه نگار: هر چند قرار بود دیگه تقویم گویا نشم ولی بعضی وقتا شاید لازمه که آدم به تقویم زندگیش یه نگاهی کنه تا یادش نره چه روزایی داشته و یادش بمونه که چه روزایی قراره داشته باشه. "اول آبان روز آمار و برنامه ریزی گرامی باد." توجه نوشت:برای اطلاع دوستانی که فکر کردن بنده تقویم گویا هستم باید بگم که رشته تحصیلی من آمار و برنامه ریزیه.رشته جالب .سخت. پرکاربردو به روزیه که در پیشرفت اقتصادی اجتماعی جامعه نقش مهم و اساسی را ایفا میکند.پس ذهنیتتون رو از رشته آمار فقط به سرشماریه ۱۰ سال یکبار محدود نکنید.کما اینکه مشکل نبود یک تحلیل گر آماری همین چند وقت پیش در مناظرات بین کاندیداهای ریاست جمهوری کاملا مشهود بود. لبخند زیبای خداوند....روزت مبارک... خودم...کیانا...امیرحسین...شهرزاد...علیرضا...ساجده....امید...زهرا...سعیده....ماریا... سلیمان...فهیمه... ودر هجوم این همه اسم..... هنوز من تنهام.... بی پرو پا بسته شدم مجهولم و درمانده ام خدا خدا ! خسته شدم "با تشکر از امید عزیز که آدرس سایتو در اختیارم گذاشت" دیگر جرٲت خرید محبت ندارم.شاید آن روز که گفتم دوستت دارم خواستم تا از تو تخفیف بگیرم. ولی دنیای تو جای چانه زنی نداشت. گفتی حراج زمستانست و من به خیال آشیانه گرم در آن سوز و سرما بالاترین قیمت را به تو پرداختم.دلم را...نقدنقد... ولی تو همه ی سرمایه ام را به تاراج بردی و از آن آشیانه گرم و دستان مهربان ٬ تنها نگاهی سرد را فروختی و من بینوا ماندم بی هیچ سرمایه. منی که دیگر جرﺃت خرید محبت را ندارم.....چه نقد٬̜ چه نسیه..... من نور را گم کرده ام.شب پاره ها به سویم هجوم آورده اند.مهتاب اسیر حوض کوچک خانه ی دور شده و گلدان شمعدانی که کنارش خشکیده. احساسم را جا گذاشته ام روی طاقچه ی خانه همسایه بغلی. وچه حکایتیست آش نذری که امروز غروب خوردم... چقدر دلم می خواست شاکر بودیم نه شاعر...که شعر را حقیقت کذب است به ره سپردن در جاده حکایت و شکر را ره سپردن است در طریق هدایت... " ۲۷ شهریور روز بزرگداشت استاد شهریار و روز شعر و ادب پارسی بر شما مبارک " یه عمره در پی یک هم زبونم یه کوه غم٬ خدایا روی شونم همه میگن که ساکت بی زبونم ولی دیگه به لب رسیده جونم که گویم از برم یا از درونم دیگه بی طاقتم ای مهربونم تو آن تنها گل صحرای جونم که من عاشق ترین خار زمونم تویی بر من زمین و آسمونم تویی دینم٬ دلیلم٬ روح و خونم من از فر و غنا چیزی ندونم که بی تو یک جهان از دل برونم این شب ها توی دعاهاتون یادی از کیانای من هم بکنید... شعری که در ذیل می خوانید برگرفته از احساس پاک و لطیف خاله ی عزیزم هست . غالب کلمات از نثر زیبای ایشان است و من تنها آن را طبق درخواست ایشان به شعر تبدیل و در وبلاگم قرار دادم . خوشحال می شوم اگر نظرتان را راجع به این احساس مشترک من و خاله ام بدانم.... باتقدیم احترام سائل بینوا .... فاطمه قاسمی(خاله) دعا آه ای شب مهتابی بی نوری و سیاهی اشکم یاس بهاری پر از عطر تنهایی خیره به آن خیالی گفتم بابا . بابایی صدایی را شنیدم طفلک من کجایی؟ مادر امید من بود شاید چتری پناهی رفتم به روی ایوان مادر دیدم کناری او روی جانمازش با آن چادر خالخالی دیدم که گریه می کرد درد و دلی خدایی می گفت و گفته هایش بر آتش دل آبی تسکین زخم دل بود حرفش از بینوایی با خود . خدایم گفتم تو که یکتا الهی مانند مادرم من دارم با تو دعایی هب لی صبرا و صبرا انت یسر لی امری



شب قدر است گر قدر بدانیم....
| قالب وبلاگ : سائل بینوا |





